این کلبه ناچیز تعلق به تو دارد
شعر / عسل و...
آلوده غمم به می ام شستشو کنید
چون مست میشوید ز شرب مدام دوست
مستی بده هم به دعا آرزو کنید
تا زنده ام نمیروم از میکده برون
بعد از وفات نیز بدان سوم رو کنید
تابوت من ز تاک و کفن هم ز برگ تاک
در میکده به باده مرا شستشو کنید
گفتمش : دل می خری ؟ پرسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود ......
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب،
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی بر گُرده هایمان.
هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است.
در مردگان خویش نظر می بندیم
با طرح خنده ای،
نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ خنده ای!
یک بار به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. » گفت « لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم. »
دمی اندیشیدم و گفتم « درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام. »
گفت « فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند. »
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.
جبران خلیل جبران
آداب رفتن
به حقیقت برو بگو: آمدم، اگر گفتند: اینجا چرا آمدی بگو به كجا روم و به كدام در رو كنم؟
این ره است و دگر دوم ره نیست
این در است و او دگر دوم در نیست
اگر گفتند به اذن كی آمدی بگو شنیدم:
بر ضیافتخانۀ فیض نوالت منع نیست
در گشاده است و صلا درداده در انداخته
اگر گفتند: تا بحال كجا بودی؟ بگو راه گم كرده بودم
اگر گفتند چی آوردی؟ بگو اولا دلِ شكسته كه از شما نقل است:
در كوی ما شكسته دلی می خرند و بس
بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است
و ثانیاً:
جز نداری نبود مایۀ دارایی من
طمع بخششم از درگه سلطان من است
و ثالثاً: الهی آفریدی رایگان، روزی دادی رایگان، بیامررز رایگان، تو خدایی نه بازرگان.
اگر گفتند برونش كنید بگو:
نمی روم ز دیار شما به كشور دگر
برون كنید از این در، درآیم از در دیگر
اگر گفتند این جرأت را از كه آموختی؟ بگو از حلم شما.
اگر گفتند قابلیت استفاضه نداری، بگو: قابلیت را هم شما افاضه می فرمایید، باز اگر از تو اعراض نمودند بگو:
بــه والله و بــه بالله و بــه تالله بـــه حـقّ آیـۀ نَـصْـرٌ مِـنَ الله
كه مو از دامنت دست بر نَدیرُم اگــر كشـتـه شـوم اَلـْحُكمُ لِلّه
اگر گفتند: مُذنِبی بگو اولا شنیدم شما غفّارید و ثانیاً من مَلَك نیستم، آدم زاده ام و ثالثاً:
ناكرده گنه در این جهان كیست بگـو
آنكـس كه گنـه نكرده و زیست بگو
من بـد كنـم و تو بـد مكافـات دهـی
پس فرق میـان من و تو چیست بگو
اگر گفتند: این حرفها را از كجا یاد گرفتی؟ بگو:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبـیه در منقارش
اگر گفتند: چه می خواهی؟ بگو:
جز تو ما را هوای دیگر نیست
جز لقـای تو هیـچ در سر نیست
هزار و یك نكته علامه حسن زاده آملی
برگرفته از وبلاگ سيناي عزيز
Alhekmat.blogfa.com
لذت ناز
روزگاري دل رميده ي من
از دو گلچهره بوسه اي مي خواست
آن يكي سر كشيد و ناز افزود
وين يكي بوسه داد و بزم آراست
اين يكي از شراب بوسه هاي خويش
كـــرد سرشــار مستي و طربم
وان يكي در سراب وعده ي دور
مي دوانَــد هنــوز تشـنه لبـم
بوسه هايي كه اين يكي داده است
گرچه شيرين تر از مي و شكر است
دل ديوانــه باز مي گويـــــــد :
لـذّت آن نـداده بـيشتر اســـت .
ایهامی زیبا:
مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت
ياقوت نهم نام لب لعل تو يا قوت
قربان وفاتم به وفاتم نظري كن
تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت
تقدیم به همه آنهایی که روش بندگی را میدانند!
نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هركه طرف كله كج نهادو تندنشست
كلاه داري وآييــــن سروري دانـد
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن
كه دوست خودروش بنده پروري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
كه در گــدا صفتي كيميـــاگري داند
بـیکرانه
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ……….؟؟؟!!!
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟.....
بقيه مطلب را حتما ببينيد...
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت ....
بقیه شاهکار فروغ را در ادامه مطلب ببینید...
اشكي در گذرگاه تاريخ:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغا
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای... جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند.......
شعر كامل را در ادامه مطلب ببينيد
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت
بقیه این شعر زیبا رو در ادامه مطلب بخوانید....
حسین پناهی:
من حسینم ... پناهیم
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .
اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
تنهاییامونو. سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ...
بر گرفته از :http://2love2.blogfa.com/
دكتر علي شريعتي:
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛
غافل ازآنکه لحظه ها همان خوشبختی بود.
جبران خليل جبران:
چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق
و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،
اگر چه شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.
چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،
شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم
پیرزنی در خواب به خدا گفت:
«خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه من می شوی؟»
ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به آب و جارو کردن خانه
کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد
بود،پخت. سپس نشست و منتظر ماند....
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در
رفت و آن را باز کرد.پشت در پیرمرد فقیری بود. پیر مرد از او
خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فقیر داد
زد و در را بست...نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن
دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او
خواست تا از سرماپناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و
غرغر کنان به خانه برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن
بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی اینبار
نیز زن فقیری پشت در بود. زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای
کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده
بود، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و با ناراحتی سر به آسمان
بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم میآیی؟
جواب آمد که من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به روی
من بستی!
خنك آن قماربازي كه بباخت هر چه بودش
بنماند هيـچـش الا هـــوس قمـــار ديگــــر
و من زير همين آسمان بودم
و من فکر میکردم
خوابِ آينه میبينم،
اما وقتی که صبح شد
سايهی درختی از دور پيدا بود!
(استاد سيد علي صالحي)
شعله روشن این باغ تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
رعد این صحنه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد غرید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد جوشید
نازنین!
سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.
لیک آسانتر از آن است که می پنداری.
ریشه ها می گویند:
"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"
باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.
باز هم منتظری؟
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.
از دل خاک نخواهد روئید
خوشه ای نیز نخواهد برخاست
خرمنی گرد نخواهد گردید
اسب اندیشه خود را زین کن
تک سوار سحر جاده تو باید باشی
و خدا می داند و خدا می خواهد
که تو "خدآ" یی باشی بر پهنه خاک
"کودکان فردا، خرمن کشت امروز تو را می جویند"
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ، در نگاه فردا
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
باز هم منتظری؟
برخیز که صبح است بهار آمده است.
"تو بهاری ،
آری !
خویش را باور کن.
نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر
که انجا آتش و دود است
نگفتندش زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
نگفتندش نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست
همه رنج است و رنجی غربت آلود است
پرید از جان پناهش مرغک معصوم
در این مسموم شهر شوم
پرید، اما کجا باید فرود آید؟
نشست آنجا که برجی بود خورده با آسمان پیوند
در آن مردی، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر
به دست اندرش رودی بود، و با رودش سرودی چند
خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی
به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند
ولی زود از لبش جوشید با لبخندها، تزویر
ثفو بر آن لب و لبخند
پرید، اما دگر ایا کجا باید فرو اید؟
نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت
سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ، اما
چه داند تنگدل مرغک؟
عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت
پرید آنجا، نشست اینجا، ولی هر جا که می گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش کجا باید فرود آید
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون صدف با خویش
دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش
چه گوید، با که گوید، آه
کز آن پرواز بی حاصل در این ویرانه مسموم
چو دوزخ، شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهای پاکش سوخت
کجا باید فرود آید، پریشان مرغک معصوم؟
برگرفته از وبلاگ: arastoo25.blogfa.com
ياران عبث نصيحت بي حاصلم كنيد
ديوانه ام،من عقل ندارم،ولم كنيد
ممنون اين نصايحم اما من آنچنان
ديوانه اي نيم كه شما عاقلم كنيـد
مجنونم آنچنان كه مجانين زمن رمند
واي ار به مجلس عقلا داخلم كنيد
من مطلع نيم كه چه با من نموده عشق؟
خوبست اين قضيه،سوال ازدلم كنيد
يك ذره غير عشق وجنون ننگريد هيچ
درمن اگر كه تجزيه آب وگلم كنيد
كم طعنه ام زنيد كه غرقي به بحر بهت
مرديد اگر؟ هدايت بر ساحلم كنيد
من ندانم به نگاه تو چه رازيست نهان
كه من آن راز توان ديدن وگفتن نـتوان
كه شنيده است نهاني كه درآيد در چشم
يا كه ديده است پديدي كه نيايدبه زبان
يك جهان راز درآميخته داري به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟
چو بسويم نگري لرزم وباخودگويم
كه جهانيست پر از راز به سويم نگران
از خون د ل نوشتم نزديك دوست نامه
اني رايت دهرا" من هجرك القيامه
دارم من از فراقش در ديده صد علامت
ليست دموع عيني هذا لنــاالعلامه
هر چند كازمودم از وي نبــــــود سودم
من جرّب المجرّب حلّت به النّدامه
پرسيدم از طبيبي احوال دوست گفتا
في بعدها عذابٌ في قربها السلامه
گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم
والله ما رأينـــا حبّــــا" بلا ملامــه
حافظ چو طالب آمد جامي به جان شيرين
حتي يذوق منه كأسا"من الكرامه
نگهي كردي و از خود نگرانم كرد
نگران پيش نگاه دگرانم كردي
من نظر باز نبودم توبه يك چشم زدن
درچراگاه نظر چشم چرانم كردي
آنچنان سرد و خشن نامه سرباز تو بود
كه خجالت زده نامه رسانم كردي
گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند
گفتابه چشم هرآنچه توگويي همان كنند
گفتم خراج مصر طلب ميكند لبت
گفتا در اين معامله كمتــر زيان كنند
گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم
كه دگر بار از اين گونه خطاها نكنم
بوسه دادي و چو برخاست لبت از لب من
توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم