تبليغاتX
دل نوشته ها
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
كوچه


نميدونم از كيه ولي قشنگه
از كوچه زيبای تو امروز گذشتم

ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم

يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم

ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم

هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم

آن شور جوانی نرود از ياد

اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد

با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد

هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش

كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش

هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم

با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم

خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم

دل مي تپد از شوق كه امروز كجايی

شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايی ...


 

|+| نوشته شده توسط دل در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت  | 
شاملو


در نیست


راه نیست


شب نیست


ماه نیست


نه روز و نه آفتاب،


ما بیرون زمان ایستاده ایم


با دشنه ی تلخی بر گُرده هایمان.


هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید


که خاموشی به هزار زبان در سخن است.


در مردگان خویش نظر می بندیم


با طرح خنده ای،


نوبت خود را انتظار می کشیم


بی هیچ خنده ای!

|+| نوشته شده توسط دل در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت  | 
تنها بخند
 

گفتمش : دل می خری ؟ پرسید چند؟

                    

            گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

 

             خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

        دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود ......

 

 

|+| نوشته شده توسط دل در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت  | 
مترسک فیلسوف!!!
 

یک بار به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. »  گفت « لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم. »

      دمی اندیشیدم و گفتم « درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام. »

      گفت « فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند. »

      آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

      یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

      هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

جبران خلیل جبران

 

 

|+| نوشته شده توسط دل در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت  | 
آداب رفتن
 

 

آداب رفتن

به حقیقت برو بگو: آمدم، اگر گفتند: اینجا چرا آمدی بگو به كجا روم و به كدام در رو كنم؟

این ره است و دگر دوم ره نیست                           

این در است و او دگر دوم در نیست

اگر گفتند به اذن كی آمدی بگو شنیدم:

بر ضیافتخانۀ فیض نوالت منع نیست                   

در گشاده است و صلا درداده در انداخته

اگر گفتند: تا بحال كجا بودی؟ بگو راه گم كرده بودم

اگر گفتند چی آوردی؟ بگو اولا دلِ شكسته كه از شما نقل است:

در كوی ما شكسته دلی می خرند و بس           

بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است

و ثانیاً:

جز نداری نبود مایۀ دارایی من                          

طمع بخششم از درگه سلطان من است

و ثالثاً: الهی آفریدی رایگان، روزی دادی رایگان، بیامررز رایگان، تو خدایی نه بازرگان.

اگر گفتند برونش كنید بگو:

نمی روم ز دیار شما به كشور دگر                   

برون كنید از این در، درآیم از در دیگر

اگر گفتند این جرأت را از كه آموختی؟ بگو از حلم شما.

اگر گفتند قابلیت استفاضه نداری، بگو: قابلیت را هم شما افاضه می فرمایید، باز اگر از تو اعراض نمودند بگو:

بــه والله و بــه بالله و بــه تالله          بـــه حـقّ آیـۀ نَـصْـرٌ مِـنَ الله

كه مو از دامنت دست بر نَدیرُم          اگــر كشـتـه شـوم اَلـْحُكمُ لِلّه

اگر گفتند: مُذنِبی بگو اولا شنیدم شما غفّارید و ثانیاً من مَلَك نیستم، ‌آدم زاده ام و ثالثاً:

ناكرده گنه در این جهان كیست بگـو       

آنكـس كه گنـه نكرده و زیست بگو

من بـد كنـم و تو بـد مكافـات دهـی       

پس فرق میـان من و تو چیست بگو

اگر گفتند: این حرفها را از كجا یاد گرفتی؟ بگو:

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود           

این همه قول و غزل تعبـیه در منقارش

اگر گفتند: چه می خواهی؟ بگو:

جز تو ما را هوای دیگر نیست                     

    جز لقـای تو هیـچ در سر نیست

هزار و یك نكته علامه حسن زاده آملی

برگرفته از وبلاگ سيناي عزيز

Alhekmat.blogfa.com

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دل در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت  | 
ناز
 

لذت ناز

روزگاري دل رميده ي من

                  از دو گلچهره بوسه اي مي خواست

آن يكي سر كشيد و ناز افزود

                   وين يكي بوسه داد و بزم آراست

اين يكي از شراب بوسه هاي خويش

                         كـــرد سرشــار مستي و طربم                  

وان يكي در سراب وعده ي دور

                          مي دوانَــد هنــوز تشـنه لبـم

بوسه هايي كه اين يكي داده است

                گرچه شيرين تر از مي و شكر است   

دل ديوانــه باز مي گويـــــــد :

                     لـذّت آن نـداده بـيشتر اســـت .

 

|+| نوشته شده توسط دل در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت  | 
وفا

 

ایهامی زیبا:

 

مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

 

                        ياقوت نهم نام لب لعل تو يا قوت

 

قربان وفاتم به وفاتم نظري كن

 

                       تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت

 

 

|+| نوشته شده توسط دل در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت  | 
بندگی

 

 

 

تقدیم به همه آنهایی که روش بندگی را میدانند!

 

 

نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند                                   

                                              

                                  نه هر كه آينه سازد سكندري داند

 

نه هركه طرف كله كج نهادو تندنشست                                  

                             

                                    كلاه داري وآييــــن سروري دانـد

 

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن                                   

           

                               كه دوست خودروش بنده پروري داند

 

غلام همت آن رند عافيت سوزم                                            

  

                                كه در گــدا صفتي كيميـــاگري داند

 

 

|+| نوشته شده توسط دل در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت  | 
حسیــن پناهی
 

بـیکرانه

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام
کجا
ندیده ای مرا ……….؟؟؟!!!

 

|+| نوشته شده توسط دل در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت  | 
زمستان/ اخوان ثالث
 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟.....

بقيه مطلب را حتما ببينيد...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دل در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت  | 
عصیان / فروغ فرخزاد
  عصیان

 گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت ....

بقیه شاهکار فروغ را در ادامه مطلب ببینید...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دل در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت  | 
مرگ انسانيت/ فريدون مشيري
 

اشكي در گذرگاه تاريخ:

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل


گشت آلوده به خون حضرت
 هابیل


از همان روزی که فرزندان آدم


زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

 
آدمیت مرد
ه بود


گرچه آدم زنده بود


 

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب


گشت و گشت


قرنها از مرگ آدم هم گذشت


ای دریغا


آدمیت برنگشت


قرن ما


روزگار مرگ انسانیت است


سینه دنیا ز خوبی ها تهی است


صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

 

 

مرگ او را از کجا باور کنم


صحبت از پژمردن یک برگ نیست


وای... جنگل را بیابان میکنند


دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند.......

 

شعر كامل را در ادامه مطلب ببينيد

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دل در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت  | 
کوچه فریدون مشیری
 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

 

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد،

 

عطر صد خاطره پيچيد:

 

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

 

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

 

من همه، محو تماشاي نگاهت

 

بقیه این شعر زیبا رو در ادامه مطلب بخوانید....

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دل در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت  | 
بذار باهات ببینم...
   

حسین پناهی:

من حسینم ... پناهیم
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
 سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
 وقتیم نبودم ، مال شما .
اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
 تنهاییامونو. سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ...

 

بر گرفته از :http://2love2.blogfa.com/

 

|+| نوشته شده توسط دل در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت  | 
خوشبختی
 

دكتر علي شريعتي:

 

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛

 

غافل ازآنکه لحظه ها همان خوشبختی بود.

 

|+| نوشته شده توسط دل در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت  | 
و عشق.......
 

جبران خليل جبران:

چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،

گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق

و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،

اگر چه شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.

 

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،

شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم

 

|+| نوشته شده توسط دل در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت  | 
میهمانی برای خدا
 

پیرزنی در خواب به خدا گفت:

 «خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه من می شوی؟»

 ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.

 پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به آب و جارو کردن خانه

 کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد

 بود،پخت. سپس نشست و منتظر ماند....

 

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در

 رفت و آن را باز کرد.پشت در پیرمرد فقیری بود. پیر مرد از او

 خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فقیر داد

 زد و در را بست...نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن

 دوباره در را  باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او

 خواست تا از سرماپناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و

غرغر کنان به خانه برگشت.

 نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن

 بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی اینبار

 نیز زن فقیری پشت در بود. زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای

 کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده

 بود، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.

 شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و با ناراحتی سر به آسمان

 بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می­آیی؟

 جواب آمد که من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به روی

 من بستی!

 

 

|+| نوشته شده توسط دل در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت  | 
سرآغاز
 

 

 

خنك آن قماربازي كه بباخت هر چه بودش

 

بنماند هيـچـش الا هـــوس قمـــار ديگــــر

 

|+| نوشته شده توسط دل در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت  | 
ريرا
 حداقل می‌دانم
اول انسانم
بعد هم اندکی شاعر ...!
رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شِبْلی
خود را به بهايی فروخت،
و من در پیِ ميزانِ آن بهاء
خود را به تبسمِ يک فرشته فروختم
تو که می‌فهمی ري‌را
ما عشق را درنمی‌يابيم
همچون گُل ... که عطرِ خويش را.

ریرا ... همين ديشب
يک ستاره داشت گولم می‌زد
خودت که می‌دانی
من ساده‌ام.
پرسيدم چه‌کارم داری؟
گفت بيا خوابِ سيمرغ ببينيم.
ریرا ... من نرفتم
می‌گويند کوهِ قاف جن دارد!
عيبی ندارد ری‌را
يک روز گريبانِ خود را خواهم گرفت
و به او خواهم گفت:
در خوابِ هيچ کبوتری
اين‌همه آسمان، گلگون نبوده است!


و من زير همين آسمان بودم
و من فکر می‌کردم
خوابِ آينه می‌بينم،
اما وقتی که صبح شد
سايه‌ی درختی از دور پيدا بود!

 (استاد سيد علي صالحي)

 

|+| نوشته شده توسط دل در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت  | 
تو
 

       هیچکس جز تو نخواهد روئید

شعله روشن این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

نازنین!

سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.

لیک آسانتر از آن است که می پنداری.

ریشه ها می گویند:

"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"

باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.

باز هم منتظری؟

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.


از دل خاک نخواهد روئید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی گرد نخواهد گردید

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند و خدا می خواهد

که تو "خدآ" یی باشی بر پهنه خاک


"کودکان فردا، خرمن کشت امروز تو را می جویند"

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ، در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید


باز هم منتظری؟

برخیز که صبح است بهار آمده است.

"تو بهاری ،

آری !

خویش را باور کن.

 

 برگرفته از وبلاگ ترنم عشق

 

 

|+| نوشته شده توسط دل در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar


SongCode.blogfa